تبليغاتX
به نام خداي ليلي و مجنون


به نام خداي ليلي و مجنون





درد و دل


آثار بجا از اميد


ID

black_white376


دوستان


موضوعات :

RSS

 

همان اندازه كه خداي توست خداي انها هم هست!

 

 دختر و پسر جواني در زير درختي نشسته بودنند و كبوتر مادهاي را در دست گرفته بودنند و به بالاي

درخت خيره شده اند و رفتار آشفته و نگران كبوتر نر در بالاي درخت را نظاره مي كردنند و مي خنديدند.

ناگهان فرشته اي از سوي خداوند سر رسيد !  نزد آنان رفت و با خوشرويي گفت : مي دانيد آن كبوتر نر

آن بالا در دل خويش با خدا چه نجوايي مي كند ؟

پسر با تعجب گفت : حتما به او مي گويد خدايا كاري كن كه اين دختر پسر جوان دلشان به رحم آيد و

جفت مرا رها سازند تا بتوانم باز هم در كنار او باشم !؟

فرشته سرش را به علامت نفي تكان داد و گفت : نه ! كبوتر نر مي گويد اي كاش عقابي بودم و از

آسمان بر سر اين موجودات دو پاي  بي رحم فرو مي آمدم و با پنجه هاي تيزم آنها را ادب مي كردم!

دختر جوان با اعتراض گفت اين امكان ندارد! او كبوتري بيش نيست و نمي تواند آرزويي عقابي داشته

باشد؟

فرشته با لبخند گفت : در حقيقت شما با اين تصور كه آنها كبوتراني بي آزار هستند آزارشان مي دهيد

اما اگر عقاب يا شاهين تيز چنگالي بودند حتي لحظه اي زير اين درخت نمي نشستيد.

كبوتر نر و ماده هر دو اين را مي دانند و از خالق هستي مي خواهند كه عقاب هايي را به سراغ شما

بفرستند كه همين بلا را به سرتان بياورند.

دختر از ترس كبوتر ماده را رها كرد و با وحشت از فرشته پرسيد خالق هستي حتما حرف كبوترها و دعاي

 آنها را گوش نمي كند اين طور نيست!؟

فرشته با لبخندي گفت : نمي دانم.فقط از اين مطمئنم.او به همان اندازه كه خداي

توست خداي انها هم هست!


نويسنده: OMID مورخ: چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 11:28 PM
      |+|

دفتر دل

دفتر دل

 

زمین

زمین تصویری از دنیای هفت رنگ.زمین سنگ و زمین تنگ و زمین جنگ.زمین باران زمین باد زمین برف.

زمین پستی بلندی پاک نا پاک.زمین خوبی بدی رنج ومشقت.زمین گاه محبت گاه محنت.

بتابد بر زمین ماه و ستاره.زمین یعنی شب و روز دوباره.زمین مادر پدر خواهر برادر.

زمین طفلی در اغوش مادر.زمین یعنی من تو ما انها.          زمین از آن توست خدایا

درخت زندگی

از درخت زندگی افتاد برگ.برگ های سرخ و زرد.جاده اکنون برگ برگ است.

رفته اند زین جاده و راه های بسیاری دگر.عابرانی که شیدا و عاشق بوده اند.

جاده های عشق را پیموده اند.این صدای خش خش برگان.صدای بودن است.

نغمه لالاییجان و تن است.حال برگی از خزان.از نشانه ی شگفت عاشقان.

با شما دارد سخن:یاد سر سبزی و باران بخیر.                    یاد همراهان بخیر

بیداری

روشنای نگاهت را!!!!

به پهنه ی چشمانم هدایت می کنی اسمان با اشک شیرین فرشته ها به وصال زمین می رسد.

                                        چترت را زمین بگذار گاه ارمیدن است

عطر تو

کوچه از عطر تو خالی است خدا می داند.سهم دلتنگی مان چیست خدا می داند.

سادگی حس قشنگی است که با خود داری.ساده مثل تو کیست خدا می داند.

بی قراری شده سر لوحه این فاصله ها.درد این فاصله ها چیست خدا می داند.

وقت تنگ است بیا غاءله را ختم کنیم.می شودبهتر از این زیست خدا می داند.

قصه تلخ است واین ثانیه ها بیمارند.             بی حضورت فرجی نیست خدا می داند

تنهایی

همچون روز روشن بر من هویداست.که در مسیرزندگی ات روانه خواهی شد.

و هیچ گاه من در خاطرت نمانم.و من بی شک هر جا باشم نشانی از تو دارم.

تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم.من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی می مانم.

                             اما می دانم در تنهایی هم با من هستی

 


نويسنده: OMID مورخ: چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 در ساعت: 7:41 PM
      |+|

تقدیم تو باد

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

 

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي  

است كه بي تو سركردم.

 

وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

منتظرم يافتم.

 

اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

 

خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.

 

 


نويسنده: OMID مورخ: دوشنبه پنجم اسفند 1387 در ساعت: 1:23 AM
      |+|

لیلی و مجنون

سالهاست که داستان ليلي و مجنون را مکرر ميخوانم و

هر بار هم دلم نميايد فقط يکبار بخوانم ، بياييد شما هم

 اينبار با من همراه شويد و اين داستان را با هم بخوانيم و

 شايد شما هم چندين بار بخوانيد


 


خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي

پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي

بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.


ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!


ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ

 داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند.

انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي

چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.


در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.


شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت  گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.


آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...


خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است


شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.


خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.


خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.


شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک  کردن


خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است


شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...


و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.


خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر


چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.


مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد. ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.


خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...


خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.


خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.


عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.


ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم  ريشه مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.


مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.


ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.


خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.


ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.


خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.


          ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟


 چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي  بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟


ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.


ليلي به قصه اش برگشت.


اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.


و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......


نويسنده: OMID مورخ: سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 در ساعت: 7:47 PM
      |+|

چرخش خاطره

 

چرخش خاطره

 

تکیه گاهت

دستهای پدر بود

وقتی تجربه

بازیچه بازیهای کودکیم بود

و طی شد کوچه ها

هنگامی که

پایم

بر عقربه های معکوس ساعت بود

و مادرم

 میشمرد زخمهای روزانه ام را

وقتی که شب

در حیاط خانه

پیکرت   بر میله آهنی ایستاده بود

با خود فکر میکردم

چه بسیار می شد این زخمها

اگر

دستهای پدر نبود

 


نويسنده: OMID مورخ: دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 در ساعت: 5:28 PM
      |+|

قصر کاغذی

حیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن

با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن

ما میخواستیم یک شبه رهه صدساله بریم

برای لبهای عشق شعر خوشبختی بگیم

من و تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم

می خوام اینو بدونی دل من مرده دیگه

توی سینه زدنو ازیادش برده دیگه

دیگه اون روزا گذشت همه خاطره ها

دست سنگین سکوت پل سرد بین ماست

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیمحیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن

با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن

ما میخواستیم یک شبه رهه صدساله بریم

برای لبهای عشق شعر خوشبختی بگیم

من و تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم

می خوام اینو بدونی دل من مرده دیگه

توی سینه زدنو ازیادش برده دیگه

دیگه اون روزا گذشت همه خاطره ها

دست سنگین سکوت پل سرد بین ماست

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم

تموم هستی رو باختیم

دیگه حتی اسم من با لبات نا آشناست

سرنوشت عشقمون بازی دست خداست

برای برگشت ما دیگه خیلی دیر شده

سرنوشت منو تو به غمی زنجیر شده

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم

 

 


نويسنده: OMID مورخ: سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 در ساعت: 12:29 PM
      |+|

عشق چیست
از همه پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟ 

                   

                           از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی  

                 

                      از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت.......  کینه.

           

            ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .........   پول وثروت.   

 

                       از پیری  پرسیدن عشق چیست؟  گفت............   عمر  

                    

ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت  .......از من خوشبوتر. 

 

                   از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . 

 

                      از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر.  

 

                                ...   ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ 

                                       گفت نگاهی بیش نیستم!!!! 

 

           

 


نويسنده: OMID مورخ: سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 در ساعت: 11:8 PM
      |+|

ENGLISH & PARSI
.Through it all i know you underestand in the some way that i undrestand you

There are other people whom idearly love and care a bout in this word but there ison one ese quite like you

و تو اين را ميفهمي همانگونه كه من تورا نمي فهمم

كسي را صميمانه دوست ميدارم اما تو گويي هيچ كس را توان برابري با تو نيست

 

سششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش


نويسنده: OMID مورخ: سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 در ساعت: 10:39 AM
      |+|

همه ی شکست خورده ها

 

   پذیرفتم شکست خویش را

                                                 پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است 

                                                این دل درد اشنا دیوانه است

  میروم از رفتن من شاد باش          

                                               از عذاب دیدنم ازاد باش

  چون که تو تنها تر از من میروی

                                              ارزو دارم تو هم عاشق شوی

ارزو دارم بفهمم درد را 

                                             صحنه ی برخورد های سرد را   


نويسنده: OMID مورخ: سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 در ساعت: 10:23 AM
      |+|

تنهایی

  نترس از هجوم حضورم                

                         چیزی جز  تنهایی با من نیست


نويسنده: OMID مورخ: سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 در ساعت: 10:4 AM
      |+|

رحم به حال عاشق
خوب رويان جهان رحم ندارند دلشان    

                                                    بايد از بين برود هر كه شود عاشقشان

روزه ازل كه سرشتن به گل پيكرشان

                                                   سنگ اندر گلشان بود كه شد ان دلشان

هانيه    هانيه    هانيه   هانيه 

بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع         اما عشق امد گفت من بي سوادم

 


نويسنده: OMID مورخ: شنبه چهاردهم دی 1387 در ساعت: 10:55 PM
      |+|

انتظار
ای شمع آرام بسوز که شب دراز است            ای اشک آرام بریز که غم زیاد است

Hosted by Tinypic.com


نويسنده: OMID مورخ: پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 در ساعت: 10:3 PM
      |+|

رفت...

دیدمش از دور که می رفت

اشک سردی تو چشاش بود

                                        اون نمی خواست بره اما...

                                        زنجیره اجبار به اش بود

                                                                         می شنیدم هق هقش رو

                                                                         که می گفت تا فردا بدرود

 

لحظه های تلخ بود اما

دل من منتظرش بود

                                      به سلامت ای همه کس

                                     می دونم که بر می گردی

                                                                        میدونم دلت همین جاست

                                                                         از دلم سفر نکردی

 

خیلی زود رفت لب جاده

اما من اونو می دیدم

                                   خداحافظ گفتنش رو

                                    خیلی روشن می شنیدم

                                                                        چند قدم مونده به بودن

                                                                         ذره ای نزدیک تر از من

 

سره وعوه مون نشستن

تشنه ی به  تو رسیدن

                                   بغض سردم نعره می زد

                                   خداحافظ عشق رویااااااااا

                                                                         می مونم تا بربگردی

                                                                           روی نیمکت لب دریاااااااا

      Embrace


نويسنده: OMID مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 9:59 PM
      |+|

مناجات خودمونی
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
حاکم روز بزرگ قیامت
آنچه نزد اوست برای ما بهتر است از جلوه های این دنیا
بعد از مرگ به سوی او بازمیگردیم
به سوی خدایی که
پاک است و عیب و نقصی ندارد، ضعفی ندارد
همۀ ذرات جهان را او آفریده
به همۀ امور عالم آگاه است
سپاس و ستایش مخصوص اوست
که دیگران را به چه دلیل باید ستایش کرد؟
تنهاست و شریکی ندارد
که چه کسی قدرت شراکت با او دارد؟
مهربان است
خیرخواهترین برای انسان است
ما را به سوی خوبیها میخواند
دوست دارد که ما یک قدم در راه ضرر برنداریم
و هر نعمت و سختی که به ما میدهد برای همین منظور است.

پروردگارا به حق دوستیمان لطف بینهایتت را شامل حال من کن
که بسیار در این دوران به لطف و نزدیکی تو احتیاج دارم
به من دانایی عطا کن و سلامت جسم و ذهن
درد بزرگ من نادانی است
حقیقتهای بزرگی هست که هنوز پیدا نکرده ام
حقایقی از این جهان هستی
خدایا تو میدانی که تمام تلاش من پیدا کردن حقیقت است
اما تا با کسی درددل میکنی میگویند
منحرف شده ای، شبهه افکنی میکنی، این سخنان مال خودت نیست، از خارج دستور میگیری!
و اگر بر سخنانت اصرار کنی ...

شادم و آرام، اما فکرم همیشه مشغول است
از بس که سؤالات بزرگ و بیجواب دارم
خداوندا تنها امید من بازگشت به سوی توست

نويسنده: OMID مورخ: یکشنبه چهاردهم مهر 1387 در ساعت: 9:56 PM
      |+|

&